وقتی اعتماد والدین شکسته میشود؛ روایت یک پدر از تجربه مهدکودک ماهبد شعبه کریمخان
شش ماه از این ماجرا گذشته است، اما هنوز هم وقتی به آن روز فکر میکنم، احساس میکنم مهمترین چیزی که آسیب دید، فقط دندان فرزندم نبود؛ اعتماد ما به مجموعهای بود که فرزندمان را هر روز با خیال آسوده به آن میسپردیم.
دخترمان در مهدکودک ماهبد شعبه کریمخان ثبتنام شده بود. مانند بسیاری از پدر و مادرهای شاغل، هر روز فرزندمان را به مهد میسپردیم و امیدوار بودیم در محیطی امن و تحت نظارت مربیان روز خود را سپری کند.
روزی که این اتفاق افتاد، حوالی ساعت سه بعدازظهر برای بردن فرزندم به مهد مراجعه کردم. مسئول مربوطه کودک را تحویل داد و در توضیح کوتاهی گفت که هنگام بازی زمین خورده و یکی از دندانهایش آسیب دیده است. در آن لحظه موضوع را یک حادثه معمولی کودکان تصور کردیم و بدون حساسیت خاصی از مهد خارج شدیم.
اما چند ساعت بعد، وقتی مادرش با من تماس گرفت و گفت فک پایین کودک درد شدیدی دارد، ماجرا شکل دیگری پیدا کرد.
وقتی دخترم را روبهرویم نشاندم و از او پرسیدم چه اتفاقی افتاده، با زبان کودکانهاش ماجرا را تعریف کرد. در همان لحظه دهانش را باز کرد و من برای اولین بار عمق حادثه را دیدم.
سه دندان شیری کودک من به طور همزمان آسیب دیده بودند. یکی از دندانها عملاً از دست رفته بود و دو دندان دیگر لق شده بودند. لبخندی که تا چند ساعت قبل روی صورتش بود، حالا جایش را به درد، ترس و گریه داده بود.
شاید برای بعضیها از دست رفتن دندان شیری موضوع مهمی نباشد. شاید بگویند دندان شیری است و دوباره دندان جدید جای آن را میگیرد. اما برای یک پدر و مادر، موضوع فقط یک دندان نیست.
موضوع دیدن کودکی است که با درد غذا میخورد، با درد حرف میزند و شب با گریه به خواب میرود.
موضوع نگاه نگران مادری است که نمیداند آیا این ضربه روی دندانهای دائمی فرزندش تأثیر خواهد گذاشت یا نه.
موضوع نگرانی از آسیب به فک کودکی است که حتی نمیتواند شدت دردش را به درستی توضیح دهد.
آن شب وقتی به چهره دخترم نگاه میکردم، ذهنم درگیر هزینه درمان یا پیگیری اداری نبود. تنها چیزی که در ذهنم میچرخید این بود که اگر این اتفاق برای فرزند من افتاده، چرا هیچکس حتی یک تماس ساده با خانواده نگرفته است؟
چرا باید چند ساعت بعد و در خانه متوجه شویم که شدت حادثه بسیار بیشتر از چیزی بوده که به ما گفته شده است؟
متوجه شدم حادثه آنگونه که به ما گفته شده نبود. او توضیح داد که در راهپلههای مهد زمین خورده و چانهاش با شدت به لبه پله برخورد کرده است. شدت ضربه به حدی بوده که یک دندان به طور کامل از بین رفته و چند دندان دیگر نیز آسیب دیده و لق شده بودند.
در آن لحظه اولین سؤالی که به ذهنم رسید این بود: چرا این موضوع در همان زمان به خانواده اطلاع داده نشده است؟
با مهد تماس گرفتم و از مدیریت مجموعه خواستم توضیح بدهند که دقیقاً چه اتفاقی برای فرزندم افتاده است.
اما پاسخ اولیه، برای من از خود حادثه نگرانکنندهتر بود.
در تماس اول به من گفته شد که هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است و روز کاملاً عادی سپری شده است.
وقتی با عصبانیت توضیح دادم که فرزندم آسیب دیده و ماجرا را از زبان خودش شنیدهام، اعلام شد که موضوع بررسی میشود.
مدتی بعد تماس گرفتند و توضیح دیگری ارائه شد؛ این بار گفته شد که کودک در کلاس تکواندو ضربه دیده است.
این تناقضها باعث شد نگرانی من چند برابر شود. اگر حادثهای رخ داده، چرا روایتها متفاوت است؟ چرا یک بار گفته میشود هنگام بازی، بار دیگر در کلاس و سپس در راهپله؟
روز بعد برای دریافت توضیحات به مهد مراجعه کردم.
سؤالات من ساده بود:
- چرا بلافاصله با خانواده تماس گرفته نشد؟
- چرا هنگام تحویل کودک موضوع به صورت کامل توضیح داده نشد؟
- چرا روایتهای مختلفی از حادثه ارائه شد؟
- چرا مدیریت مجموعه در جریان جزئیات حادثه نبود؟
- چرا در صورت احتمال آسیب به فک و دندان، کودک برای معاینه پزشکی یا اورژانس معرفی نشد؟
- چگونه کودکی در سن مهدکودک بدون نظارت کافی در مسیرهای پرتردد مانند راهپله دچار چنین حادثهای شده است؟
متأسفانه پاسخهایی که دریافت کردم، نهتنها نگرانیهای مرا برطرف نکرد، بلکه احساس کردم اصل موضوع چندان جدی گرفته نشده است.
شاید اگر از همان ابتدا با صداقت موضوع را توضیح میدادند، اگر بلافاصله با خانواده تماس میگرفتند و اگر سلامت کودک در اولویت قرار میگرفت، امروز از آن حادثه تنها یک خاطره تلخ باقی مانده بود.
اما آنچه این ماجرا را برای من ماندگار کرد، فقط شکستن دندانهای فرزندم نبود؛ بلکه شکستن اعتمادی بود که به مجموعهای سپرده بودم که هر روز عزیزترین دارایی زندگیام را به آن تحویل میدادم.
آنچه بیش از هر چیز مرا آزار میداد، خود حادثه نبود. کودکان ممکن است زمین بخورند، آسیب ببینند و اتفاقات ناخواسته رخ دهد. موضوع اصلی برای من نحوه مدیریت بحران، اطلاعرسانی به خانواده و شفافیت در بیان واقعیت بود.
شاید اگر از همان ابتدا با صداقت موضوع را توضیح میدادند، اگر بلافاصله با خانواده تماس میگرفتند و اگر سلامت کودک در اولویت قرار میگرفت، امروز از آن حادثه تنها یک خاطره تلخ باقی مانده بود.
اما آنچه این ماجرا را برای من ماندگار کرد، فقط شکستن دندانهای فرزندم نبود؛ بلکه شکستن اعتمادی بود که به مجموعهای سپرده بودم که هر روز عزیزترین دارایی زندگیام را به آن تحویل میدادم.
آنچه ماجرا را برای من تلختر کرد، فقط آسیب دیدن فرزندم نبود؛ بلکه اتفاقاتی بود که پس از آن رخ داد.
از مجموع صحبتهایی که در آن روز شنیدم و پاسخهایی که دریافت کردم، این برداشت برای من ایجاد شد که حتی مدیریت مهد نیز در ساعات اولیه از اصل ماجرا اطلاع دقیقی نداشته است. به نظر میرسید حادثهای به این مهمی نه تنها به خانواده کودک گزارش نشده، بلکه اطلاعات کامل آن به مدیریت مجموعه نیز منتقل نشده بود.
وقتی در تماس تلفنی با مهد موضوع را پیگیری کردم، هر بار روایت متفاوتی شنیدم. یک بار گفته شد اتفاق خاصی نیفتاده است. بار دیگر صحبت از کلاس ورزشی شد. در ادامه روایت دیگری مطرح شد. این تناقضها بیش از خود حادثه ذهن مرا درگیر کرده بود.
من فقط یک سؤال داشتم: واقعاً چه اتفاقی برای فرزندم افتاده است؟
وقتی با عصبانیت اعلام کردم که فردا ساعت ۹ صبح شخصاً در مهد حاضر خواهم شد و تا روشن شدن موضوع از پیگیری دست نخواهم کشید، احساس کردم فضای ماجرا تغییر کرد. بعدها این تصور برای من ایجاد شد که پس از تماسهای مکرر و اصرار خانواده، موضوع با جدیت بیشتری بررسی شده و تصاویر دوربینها مورد بازبینی قرار گرفته است.
صبح روز بعد به مهد مراجعه کردم.
آن روز را هرگز فراموش نمیکنم.
مدیر مهد حضور داشت. خانم دکتری که خود را مسئول و صاحب مجموعه معرفی میکرد نیز حضور داشت. فضای مجموعه با روزهای عادی تفاوت داشت. اضطراب و نگرانی را میشد در چهره برخی کارکنان دید. اما برای من دیگر مهم نبود چه کسی نگران است؛ تنها چیزی که اهمیت داشت پاسخ به سؤالاتی بود که از شب قبل ذهنم را درگیر کرده بود.
از مدیر مجموعه پرسیدم:
اگر حادثهای رخ نداده بود، چرا امروز جلسه تشکیل شده است؟
اگر موضوع مهم نبوده، چرا روایتهای مختلفی به خانواده گفته شده است؟
اگر فرزند من دچار آسیب جدی نشده بود، چرا اکنون همه در حال توضیح دادن هستند؟
با صدایی که هنوز از عصبانیت میلرزید، پرسیدم:
چرا دیروز وقتی برای بردن فرزندم آمدم چیزی به من نگفتید؟
چرا هیچ تماس فوری با خانواده گرفته نشد؟
چرا وقتی خودم تماس گرفتم، حقیقت را نگفتید؟
چرا برای یک حادثه، چند روایت متفاوت وجود دارد؟
چرا هیچکس تشخیص نداد که کودکی با آسیب به فک و دندان نیاز به بررسی پزشکی فوری دارد؟
متأسفانه به جای آنکه تمرکز جلسه بر روشن شدن حقیقت باشد، بخش قابل توجهی از گفتگو صرف کماهمیت جلوه دادن حادثه شد.
به من گفته شد که کودکان زمین میخورند و چنین اتفاقاتی طبیعی است.
من نیز پاسخ دادم:
بله، کودکان زمین میخورند.
هیچ پدر و مادری انتظار ندارد فرزندش در یک محیط آموزشی هرگز زمین نخورد.
اما سؤال من زمین خوردن نبود.
سؤال من این بود که چرا به خانواده اطلاع ندادید؟
چرا حقیقت را پنهان کردید؟
چرا تا این اندازه تناقض در توضیحات وجود دارد؟
چرا وقتی سلامت یک کودک در میان است، شفافیت و صداقت در اولویت قرار نمیگیرد؟
هرچه جلسه جلوتر میرفت، بیشتر احساس میکردم به جای پاسخگویی، نوعی موضع دفاعی شکل گرفته است. گویی ناراحتی یک پدر از آسیب دیدن فرزندش، خود به یک مشکل تبدیل شده بود.
در نهایت، حاصل تمام آن جلسه و تمام آن پیگیریها برای من چیزی شبیه این بود:
اگر میخواهید شکایت کنید، شکایت کنید.
اگر میخواهید موضوع را پیگیری کنید، پیگیری کنید.
و برای فرار رو به جلو در کل فرزندتان را دیگر به این مجموعه نیاورید.
وقتی از مهد خارج شدم، ذهنم درگیر یک تناقض بزرگ بود.
آیا این همان مجموعهای بود که هنگام ثبتنام، ساعتها درباره اهمیت کودکان، امنیت، آموزش، تربیت و آرامش خانوادهها صحبت میکرد؟
آیا این همان جایی بود که برای جلب اعتماد والدین، از کیفیت و مسئولیتپذیری سخن میگفت؟
آن روز برای من فقط پرونده یک حادثه بسته نشد؛ تصویری که از اعتماد، پاسخگویی و مسئولیتپذیری در ذهنم ساخته شده بود نیز فرو ریخت.
شاید دندانهای شیری فرزندم در نهایت جای خود را به دندانهای دائمی داده باشند، اما تلخی آن روز و سؤالات بیپاسخی که باقی ماندند، هرگز از ذهن من پاک نشد.
پس از این اتفاق برای پیگیری موضوع به آموزش و پرورش منطقه مراجعه کردم. تصور میکردم مرجعی بالاتر بتواند به سؤالات بیپاسخ خانوادهها پاسخ دهد.
اما روند رسیدگی نیز هفتهها زمان برد و پس از مراجعات متعدد، نتیجهای که دریافت کردم چندان امیدوارکننده نبود.
برداشت شخصی من از این فرآیند این بود که گاهی حفظ وضعیت موجود بر رسیدگی دقیق به شکایات اولویت پیدا میکند. جملهای که بیش از همه در ذهنم باقی مانده این بود که برخورد با یک مجموعه آموزشی ممکن است بر وضعیت تعداد زیادی از کودکان و خانوادهها تأثیر بگذارد.
نتیچه شکایت من به اموزش پرورش منطقه : ما از شما عذرخواهی میکنیم ولی اگر به این مجموعه سخت بگیریم ممکن هست دیگر ادامه فعالیت ندهند و ما بمانیم این همه کودک – وای
من به عنوان یک پدر هرگز انتظار نداشتم با یک حادثه برخورد صفر درصدی وجود داشته باشد. هیچ مجموعه آموزشی نمیتواند ادعا کند که هرگز حادثهای رخ نمیدهد. اما انتظار داشتم وقتی حادثهای جدی رخ میدهد، صداقت، شفافیت و مسئولیتپذیری در اولویت باشد.
امروز نیز اگر از آن ماجرا صحبت میکنم، هدفم بازگشت به گذشته نیست. هدف این است که یادآوری کنیم اعتماد والدین بزرگترین سرمایه هر مجموعه آموزشی است؛ سرمایهای که ممکن است با یک حادثه از بین نرود، اما با پنهانکاری، تناقض در توضیحات و نبود پاسخگویی به راحتی آسیب ببیند.
HP G11
قیمت سرور HP Gen 10 | مشخصات و خرید سرور اچ پی g10
خرید سرور hp g9 | قیمت سرور اچ پی G9
HP G8